امروز 7 تیر 1396 - ساعت 04:54

داستان:

آزمایش

ساعت 6 صبح را نشان می‌داد، خورشید دوازدهم اردیبهشت از گوشه چپ پنجره، به داخل خانه سرک می‌کشید. منظورم از خورشید دوازدهم اردیبهشت این نیست که هر روز یک خورشید دارد، نه! هیچ کس وجود 365 خورشید را در منظومه شمسی نمی‌پذیرد. اما خورشید دوازدهم شمسی برای سهراب شهریاری طور دیگری بود. برای آخرین بار نگاهی به کتابچه‌اش انداخت. یک بار دیگر فرمول‌های در هم پیچیده و دستورالعمل‌های درهم و بر همش را مرور کرد. دستخطش مثل خط‌های پیشانی‌اش بود. خط‌های پیشانی آدم را به جز خود او هیچ کسی نمی‌تواند بخواند. در این یازده سال اخیر خط‌های پیشانی‌اش عمیق‌تر شده بودند. به گرداب‌های «هایلی» می‌ماندند که هیچ کس از آن جان سالم به در نخواهد برد. در این یازده سال، تمام هم و غمش آزمایشات متعددی بود که در آن آزمایشگاه محقر انجام می‌می داد. دیگر پولی برایش نمانده بود. تنها امیدش این بود که بالاخره زحماتش به بار بنشیند و او به هدفی که تمام این سال‌ها در سرش می‌پرواند، برسد. و رسید! او محلولی پاک کننده ساخته بود که از تمام مواد پاک کننده دیگر قوی‌تر بود. قوی‌ترین چیزی که می‌توان یافت. آنقدر قوی که آن را در هر ظرفی می‌ریخت، ظرف نابود می‌شد. او یک سال، تنها صرف ساختن ظرفی کرد که نابود نشود تا بتواند محلولش را با خود حمل کند و برای شرکت‌های شوینده‌ای که می‌شناخت ببرد. تا به حال با دو، سه شرکت مکاتبه کرده بود و توضیحی درباره آنچه ساخته بود به آنها داده بود. اما هیچ یک از آنها به نامه او پاسخی ندادند. یک بار هم با هزار زحمت و مشقت توانست تلفنی با مدیر یک شرکت بزرگ صحبت کند. اما این بار هم نتیجه‌ای نگرفته بود. چون بعد از توضیحات مفصل او، آقای مدیر به او خندیده و تلفن را قطع کرده بود. سهراب به خودش گفت: دنیا چقدر آلوده است!

چند ماهِ بعد از این واقعه را با ناامیدی مطلق گذراند. کمتر بیرون می‌رفت. خودش را در پشت دیوارهای خانه‌اش حبس کرده بود. به این دلیل که هر چه را که پشت دیوار بود آلوده می‌دانست. راننده‌های تاکسی، دلال‌ها، مغازه‌دارها، سیاست‌مدارها، همه آلوده بودند. امکان نداشت در خیابانی راه بروی و آلوده نشوی. حتی اگه تنه ات به کسی نمی‌خورد، از کنار هر کسی که می‌گذشتی لکه‌ای تازه بر روحت می‌افتاد. اگر بخواهید بزرگ‌ترین لکه‌ها و قوی‌ترین جوهرهای تاریخ را در لیستی بگنجانید، ریا و دروغ، در صدر آن لیست جای خواهند داشت. دو ناپاکی نفرت‌انگیزی که اگر بر پیراهنِ روحِ آدم بیفتد پاک کردنش غیر ممکن خواهد بود. روزها گذشت و خط‌های پیشانی سهراب شهریاری ناخوانا‌تر شد. انگار پیشانی‌اش در گردابی مواج غرق می‌شد. انگار کودکی ناپاک در برکه پیشانی‌اش سنگی ناپاک انداخته بود. تا اینکه یک روز تلفن زنگ خورد. یکی از همان شرکت‌هایی که قبلا با آن مکاتبه کرده بود، با او تماس گرفت و خواستار قراری حضوری برای معرفی محصولش شد. چه امید پاکی در دلش نشست. آنقدر سفید و وسیع که هیچ جوهری نمی‌توانست لکه دارش کند. در رگ‌هایش خونی پاک ریخته شد.

خورشید دوازهم اردیبهشت از گوشه چپ پنجره به داخل خانه سرک کشید. نوری پاک داشت. اول به آشپزخانه رفت، بعد توی راهرو پیچید. در آزمایشگاه به ضیافت شیشه‌ها و ظرف‌ها رفت، بعد روی دری افتاد که چند لحظه پیش سهراب شهریاری از آن گذشته و به خیابان پا گذاشته بود. در خیابان آلوده، موش‌ها با ولع مشغول خوردن خورده‌های پاکی بودند. تهران در هوای مسموم خودش غرق بود که به آن شرکت رسید. از دری آلوده عبور کرد و به چند لبخند آلوده پاسخ داد، پس از آن به اتاق مدیرعامل دعوت شد. مدیر عامل وارد اتاقش شد. خندید و از او خواست به تفصیل به معرفی محصولش بپردازد. وقتی کارش تمام شد آقای مدیر تلفن را برداشت و همه همکارانش را به آن اتاق فراخواند. سهراب پیش خودش گفت: «این همان پیروزی بزرگی است که تمام عمر در انتظارش بودم.» وقتی یک به یک همه رسیدند، مدیر بلند شد و گفت: «این همان دیوانه‌ای است که قبلا نامه‌اش را خواندید. خواستم خودش را ببینید تا بهتر بتوانید بخندید. وظیفه هر مدیری است که شادی کارمندانش را در اولویت کارش قرار دهد» و زد زیر خنده. از آن خنده‌های بلند و آلوده. بعد همه زدند زیر خنده. از آن خنده‌هایی که از هیچ پیراهنی پاک نمی‌شود...