امروز 2 مهر 1397 - ساعت 11:48
گزارش «همبستگی» از روزمرگی های مردم:

اقتصاد در‌خیابان‌های شهر

گزارش «همبستگی» از روزمرگی های مردم:اقتصاد در‌خیابان‌های شهر

شرایط اقتصادی این روزهای کشور بر کسی پوشیده نیست.برخی نا امیدی‌ها که در دل جامعه جاری شده به سهولت در چهره ها قابل مشاهده است. از راننده تاکسی گرفته تا کتاب فروش های انقلاب و... همه و همه از شرایط پیش‌آمده در حیرت هستند که چرا اقتصاد و معیشت مردم در عرض کمتر از چند ماه سیر نزولی شدیدی را به خود دید و این روند نیز همچنان ادامه دار است. از سویی دولتمردان معتقدند که بازگشت تحریم‌ها هیچ تاثیری بر اقتصاد و معیشت مردم نخواهد گذاشت چرا که همه جوانب در‌نظر گرفته شده و برنامه های راهبردی در همین خصوص اندیشیده شده است. اما خیابان های شهر عکس این ماجرا را روایت‌می کنند.

ماجرا از جایی آغاز شد که تصمیم گرفتم مسیر محل کار تا انقلاب را توجه بیشتری به صحبت های روزمره مردم داشته باشم تا از دغدغه این روزهایشان بنویسم. بیش از هر چیزی رخوت و بی حوصلگی چهره‌ها توجه‌ها را به سوی خود جلب می کند. این روزها با اینکه سایر مردم جهان درگیر و دار بازی های جام جهانی بوده و شور و اشتیاق در خیابان هایشان با جریان زندگی در آمیخته است اما گویی این رویداد بزرگ ورزشی هم تاثیر چندانی بر روحیه افراد جامعه نداشته است. البته روزهایی که تیم ملی ایران بازی داشت اندک شادی در خیابان ها دیده شد اما شعله آن به سرعت فروکش کرد.

 

به تهران مهاجرت کردیم تا آب آشامیدنی داشته باشیم

حوالی عصر است که وارد قطار مترو می‌شوم تا به سمت ایستگاه اکباتان حرکت کند. روبه روی من دو خانم جوانی نشسته‌اند که صدای بالاتر از حد معمولشان توجهم را جلب می کند. انگار با یکدیگر نسبتی ندارند و تنها یک آشنایی چند دقیقه ای است. خانمی که جوان تر از آن دیگری است می گوید: «من و خانواده‌ام در اهواز زندگی می کردیم اما دیگر سکونت در آن مناطق غیر قابل تحمل شده است. گرد و غبارها از یک طرف و نبود آب آشامیدنی مناسب از سوی دیگر تصمیم ما را برای مهاجرت به تهران قطعی کرد. آذر ماه سال گذشته خانه ای 170 متری در منطقه هفت تیر تهران خریدیم با مبلغ 550 میلیون تومان اما الان قیمت خانه‌مان تا یک میلیارد و 50 میلیون نیز رسیده است. شاید اگر چند ماهی دیرتر می‌آمدیم هیچ وقت نمی توانستیم خانه دار شویم. البته هیچ فامیلی در تهران نداریم و برادرم و خانواده‌اش دراهواز زندگی می‌کنند اما این‌روزها به دنبال خانه ای برایشان هستیم تا آن ها هم به تهران مهاجرت کنند. می گوید: «پدر من در اهواز بنگاه املاک داشت؛ قیمت خانه در آن مناطق چندان افزایش نمی یابد، اما قیمت خانه ها در تهران در عرض چند ماه 2 برابر شده است».

 

زندگی به شرط تعطیلی هر تفریحی

باید پیاده شوم اما همچنان فکرم درگیر مکالمه شان است. از ایستگاه مترو انقلاب خارج می شوم ساعت کلاس های دانشگاهی تمام شده برای همین نیز در پیاده روهای انقلاب بیشتر از هر زمان دیگری دانشجوها در رفت و آمدند. دو پسر جوان کمی جلوتر از من در حال حرکت به سمت چهارراه ولیعصر هستند. مکالمه آنها با گویش ترکی توجهم را جلب می کند، هر دو آن ها انگار از ارومیه و برای تحصیل به تهران آمده اند. آن یکی که انگار کمی سنش بالاتر است و سال های بیشتری در تهران سکونت داشته به همراه خود می‌گوید: « سعی کن در این چند سالی که در تهران زندگی می کنی هیچ هزینه اضافی نداشته باشی، کمتر خرید کن، به سینما یا تئاتر نرو، اگر هم کتابی نیاز داشتی از من بپرس شاید داشته باشم و نیازی نباشد که تهیه کنی. خلاصه چند سالی باید سختی بکشی، من هم تمام این روزها را تجربه کرده ام اما بالاخره تمام می شوند. تنها باید صبر داشته باشی. نیازی هم نیست که در این آشفته بازار به دنبال کار باشی، سعی کن هر ترم واحدهای بیشتری را پاس کنی تا زودتر به ارومیه برگردی». اما نکته جالب توجه برای من سکوت طولانی مدت شنونده این صحبت ها بود. انگار می‌دانست واقعیت های تلخی که می شنود از هر واقعیتی واقعی تر هستند.

مسیرشان تغییر می کند. اما من به سالهای سخت پیش روی دانشجویی فکر می کنم که چاره ای جز گذراندنشان ندارد. شاید به قول دوستش این روزها هم تغییر کنند و شرایط بهتری رقم بخورد اما قطعا این سالها برای او خاکستری تر از هر رنگ دیگری خواهد بود.

 

تاثیر قیمت نهایی کتاب ها

از آشفته بازار کاغذ

به یکی از کتاب فروشی های حوالی انقلاب سری می زنم. بین قفسه ها به دنبال کتاب مورد نظرم هستم. فروشنده می گوید چه کتابی می خواهید تا برایتان پیدا کنم. عنوان کتاب را بیان می کنم که می گوید فکر می کنم تنها یک عدد از آن باقی مانده باشد. از وضعیت بازار کتاب فروشی های انقلاب می پرسم که می گوید:« نسبت به گذشته مشتریان کمتری به ما مراجعه می کنند اغلب هم می آیند و قیمت پشت کتاب ها را نگاه می کنند و از خرید منصرف می شوند. با وضعیتی که برای بازار کاغذ به وجود آمده افزایش نیافتن قیمت کتاب شاید رویا باشد. انتشاراتی ها برای تامین کاغذ مورد نیازشان با مشکلات بسیاری مواجه اند حتی در مواقعی مجبور به پرداخت هزینه های اضافی تر می شوند تا بتوانند کاغذ مورد نیاز خود را تامین کنند. به طور قطع همه اینها بر قیمت نهایی کتاب تاثیرگذار خواهد بود. اما به هر حال همه کتاب فروشی ها یکسری مشتری ثابت دارند که هر چه هم قیمت ها افزایش داشته باشد باز هم به ما مراجعه کرده و کتاب های مورد نیازشان را خریداری می کنند. قشر کتاب خوان جامعه شاید دایره بسیار محدودی داشته باشد اما هنوز زنده است». به ساعتم نگاه می کنم حدود 45 دقیقه است که مشغول گپ و گفت با خانم کتابفروشی هستم که انگار حرف مشترک زیادی داشته ایم. بلند می شوم و خداحافظی می کنم می گوید اگر مسیرتان به این اطراف خورد به ما هم سری بزنید. هوا تاریک شده اما انگار جمعیت جوانانی که بی هدف در حال گشت و گذار هستند بیشتر شده است.

 

پرداخت روزانه 300 هزار تومان تنها برای چند قدم جا

به سمت مترو چهارراه ولیعصر حرکت می کنم. اغلب ماه های سال زیر گذر این ایستگاه از سوی شهرداری به تولیدکنندگان خرد اجاره داده می شود تا محصولات خود را به فروش برسانند. اقدامی که سبب شده تولیدکنندگانی که هزینه اجاره مغازه ندارند بتوانند درآمدی از این راه کسب کنند. اینجا هر چیزی که بخواهید می توانید پیدا کنید از انواع و اقسام ترشی های استان های شمالی تا مانتو و شال و کیف و...از قیمت مانتویی که در رگال آویزان شده می پرسم که خانم مسنی که فروشنده است با عصبانیت قیمت را می‌گوید و اضافه می کند هیچ‌گونه تخفیفی هم نداریم. علت عصبانیتش را که می پرسم می گوید:«قبل از شما خانمی آمده بود و انتظار داشت مانتویی که 65 هزار تومان قیمت دارد را 50 تومان بفروشم. برای اجاره این چند قدم جا روزی 300 هزار تومان باید به شهرداری بپردازیم، مگر چقدر درآمد داریم که هم هزینه هایمان را پرداخت کنیم هم اجاره شهرداری را بپردازیم. می‌گوید تولیدی کوچکی در شهریار داریم با سه کارگر که سعی می‌کنیم هر طور شده سرپا بمانیم. در یک ماه گذشته قیمت پارچه و نخ افزایش داشته است با این گرانی هایی که داریم کارگرانمان معترض اند که باید حقوقشان را هم افزایش دهیم. البته حق دارند اما ما باید چه کنیم. عصبانیتش جای خود را به ناراحتی عمیقی داده که هر لحظه هم بیشتر می شود. به چین و چروک های روی صورتش نگاه می کنم انگار سختی‌های سالهای بسیاری را در خود پنهان کرده اند. خریدم را به دستم می‌دهد و می گوید:« از ما که گذشت خدا به شما جوان ها رحم کند که در این وضعیت چه سرنوشتی خواهید داشت».